یاد داستانی افتادم که نه اسمش را درست یاد دارم و نه نویسنده اش را. احساساتِ مردِ گوینده و زنِ داستان شده را اما خوب به خاطر دارم. همیشه همینگونه بوده ام. جزئیاتِ کشنده را بیشتر از کلیاتِ ماجرا حفظ می کنم. توی تاریکی واژه ای بر لبم نشست و در جوابِ هنگام شنیدم کسی زیر لب گفت: "عشق" یا همچو چیزی. نفهمیدم. نتوانستم هم بپرسم. در راه برگشت که مست بودم مدام چیزی زیر لب می گفتم که نفهمیدم چه. نتولتستم هم بپرسم. با خودم هم رو در بایستی یا همچو چیزی دارم. فکرمی کنم باد بوده باشد. یا که باد.