بهترین های روز
بهترین های روز

سرگرمی و دانستنی های فراوان به همراه کلیپ های روز و مطالب وبلاگهای فارسی با به روز رسانی خودکار

قسمت چهل و سوم

قسمت چهل و سوم


هیجده سال پس وارد سالن فرودگاه میشم . مسافران دیگر کنار ریل چشم براه چمدان هاشون هستن . خداراشکر میکنم که جز همین کیف دستی کوچک که همراهم بود چیزی دیگه ای نداشتم چون نه حوصله اش را داشتم که چشم براه گرفتن چمدان بشم ونه  انرژی اش رو . نشست ی امروز اراک انرژی زیادی را ازم گرفته بود . با این حجم از قطعات چینی که با نیم یا نیمه بها توی بازار بود، کم تر شرکتی آماده به کاربرد ی از قطعات ایرانی میشد و همگی کیفیت را فدای بها پایین تر و سودشون میکردن . تعداد  زیادی از کارخونه ها تعطیل یا ورشکست شدن . کارخونه ی اراک هم فاصله ی زیادی تا ورشکستگی و بسته شدن نداشت . از فرودگاه که بیرون میام تاکسی دربستی تا خونه میگیرم . نگاهی به ساعت میکنم . دو و نیم شبه .  پس از چهل دقیقه به خونه میرسیم . پول راننده را حساب میکنم و از ماشین پیدا میشم . نگاهی به خونه  میکنم . شانزده سالی میشه که از خونه ی پدری عمو به این جا اومدیم . اون خونه دیگه برا هیچ کدوممون قابل بردباری نبود .با کلید در را باز میکنم و کوشش میکنم بدون هیچ سروصدایی وارد بشم تا بقیه بیدار نشن . همه جا تاریک بود وجلوم را نمیدیدم. گوشیم را از تو یا درون جیبم بیرون میارم و با نورش مسیرم را پیدا میکنم . وارد اتاق که شدم در را اروم بستم  . روی دیوار دست کشیدم تا کلیدبرق را پیدا کردم و لامپ را روشن کردم .  کیف دستیم را گوشه ی اتاق میندازم . روسریم را هم از  سرم بیرون کشیدم و روی همون کیفم پرتاب کردم . دکمه های مانتوم را باز میکنم و میزارم تا توی تنم بمونه . خودم را روی تخت انداختم . با رفتن به اراک خیلی از خاطرات برام زنده شده بود . خاطراتی که هرکدوم شون منو تا مرز جنون بردن و برگردوندن . با این که بیش تر از بیست سال از اون روز ها میگذره اما هنوز هم داغ نبودن خانواده ام تازه است و دلم را به آتیش میکشونه . بی پروا به چراغ روشن کوشش میکنم تا بخوابم اما بیهوده است . صدای درزدن که اومد روی تخت نیم خیز میشم و میگم بفرمایید : در باز میشه و راتین سرش را تو یا درون میاره و میگه : درود ، میتونم بیام تو یا درون ؟ با همه خستگیم لبخندی بهش میزنم و میگم : درود . بیا تو . راتین در جوابم لبخند زیبایی میزنه و تو یا درون میشه . پاهام را جمع میکنم و براش روی تخت جا باز میکنم تا بشینه . راتین کنارم نشست و گفت : چرا این قدر کار میکنید ؟ خستگی از سر و روتون میباره . _ من حالم خوبه . نمیخواهد نگران من باشی . راتین :خوب نیستی مامان . چرا همش کوشش داری خوب باشی وقتی نیستی ؟ اشک گوشه ی چشمش را گرفتنم و گونه اش را بوسیدم و گفتم : مگه فردا صبح کنکور نداری ؟ برو بخواب . به هیچ چیز دیگه ای هم اندیشه نکن . من حالم خوبه خوبه . راتین سرش را روی پام گذاشت و گفت : باشه . هرجور که تو بخواهی مامان . دستی روی سرش کشیدم و بوسه ای روی سرش زدم و گفتم : بلند شو برو بخواب . مگه نمیگفتی که فردا برات روز خیلی مهمیه پس بلند شو راتین، برو بخواب. راتین سرش را بلند از روی پام بلند کرد و با چشم های پر از اشکش بهم نگاه کرد . نگاهش دلم را به آتش میزد اما کاری نمی تونستم براش انجام بدم . از روی تخت بلند شد و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت . در که بسته شد دستور دادم اشک هام پایین بریزه . دست دراز کردم و قرانی را که عزیز بهم داده بود باز کردم و از میانش عکس حامین را بیرون آوردم و بهش نگاه نکردم . میون اشک هام آغاز کردم به زمزمه کردن : کجا رفتی بی معرفت . من گفتم  برو . گفتم که دیگه برنگرد اما تو چرا باورم کردی و رفتی . من به درک ، کاش کمینه سرت را برمیگردوندی و پسرت را میدیدی . میدونی اکنون داره چه زجری میکشه . از هنگامیکه فهمید چی به چیه و کی به کی و بابا کیه و مامان کیه ، از هنگامیکه فهمید بابایی پیشش نیست ؛هر شب میاد میاد توی این اتاق لعنتی تا ازم توضیحی بشنوه . که بفهمه چرا باباش هست اما پیشش نیست . می دونی اکنون چند ساله که دارم چشم های پر از اشک و سوالش را میبینم . حامین هردومون بد کردیم در حقش . حامین چرا با همه مون این کار را کردی؟ اکنون کجایی ؟ با زن و بچه ات خوشبختی ؟ خوش به حالت بچه ات که کنارشی و نمیزاری مثل راتین من درد و زجر بکشه اما چیزی نگه . خوش به حالش . سرم را روی زانوم گذاشتم و از ته دلم اشک ریختم . خدایا دیگه کم کم دارم شک میکنم که من را هم میبینی . خدایا مگه من چه گناهی کردم که سهمم از دنیات این شده . یک نگاه بهم بکن . چهل تندرست شده اما هنوز ه دارم گریه میکنم . خدایا رفتن مامان و بابا و عزیز ، اون همه بدبختی از طرف وصوقی، رفتن و خیانت حامین ، چشم های پراز سوال راتین . رفتن سوگل خانم و حالا قلب بیمار عمو که دکتر گفته هر لحظه ممکنه بایسته کافی نیست تا ازت رو برگردونم ؟ اگر کافیه پس چرا من هنوز هم دارم باهات حرف میزنم . هنوز هم تا بانگ نماز را می شنوم دلم پر میکشه واست . خدایا دیگه خسته شدم . خسته شدم ؛ خسته . تا بانگ نماز صبح گریه کردم و یکمی خالی شدم . پس از بانگ نماز از جام بلند شدم و دست نماز گرفتم . پس از خواندن نمازم برای راتین نیایش کردم که کنکورش را خوب بده . این چند وقت حسابی سرم شلوغ بود و اون جور که باید و شاید پیشش نبودم و تنهاش گذاشتم اما ته دلم بهش قرص بود که به اونی که میخواهد میرسه . چادر و جانمازم را جمع کردم . دکمه های مانتوم را بستم و روسریم را سرم کردم . نانوایی سر کوچه تازه پختش را آغاز کرده بود . دوتا نون تازه ازش گرفتم و برگشتم . میز ناشتایی ی مفصلی را برای راتین چیدم و به اتاقش رفتم . خواب بود . نگاهی به ساعت کردم . ربع ساعت دیگه برای خوابیدن وقت داشت . بالای سرش ایستادم و نگاهش کردم . ته چهره اش مثل حامین بود . تمام ربع ساعت را به چهره اش نگاه کردم . پس از ربع ساعت چند باری صداش کردم تا بیدار شد . _ راتین عزیزم بیدار شو وگرنه دیرت میشه ها . راتین چشم هاش را باز کرد و گفت : درود . صبح بخیر. _سلام به روی نشسته ات . بلند شو که دیرت میشه . راتین : باشه . شما برین تا اکنون آماده میشم و میام . _ باشه عزیزم . از اتاق بیرون رفتم و پوشاک های خودم را هم عوض کردم تا راتین را برسونم . امروز را میخواستم کاملا پیشش باشم . بهش قول داده بودم .قرآنم را از روی میز برداشتم . عکس حامین را ازبین قرآن برداشتم و میان یکی از کتاب های کتابخونه گذاشتم . قرآن را تو یا درون کیفم گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم . راتین آماده و آماده پشت میز نشسته بود . با دیدن من لقمه اش را قورت داد و گفت : ایول مامان ترکوندی ها . چه میزی چیدی . خندیدم و گفتم : بخور نوش جانت . راتین : تنهایی نمی چسبه . شما بشینید تا من آقاجون را هم صدا کنم . حتما تا اکنون بیدار شده. باشه ای گفتم و راتین از پشت میز بلند شد . صندلی را عقب کشیدم و نشستم و منتظرشون ماندم . چند ثانیه پس راتین درحالی که دست عمو را گرفته بود و کمکش میکرد اومد . _ درود عمو . خوبین؟ عمو :سلام بر رامش خانم . الحمدالله من خوبم . چه میزی چیدی باباجون ؟ _ بفرمایید بشینید . راتین صندلی را برای عمو کشید و عمو نشست . خودش هم تند نشست و دست به کار شد . اشتها نداشتم اما به خاطر راتین برای خودم لقمه گرفتم . عمو لقمه اش را قورت داد و گفت : راتین بابا ، بیا و هر روز کنکور بده بلکم هر روز ناشتایی بخوریم . چین ناشتایی های منیژه ؟ اصلا به دل کس نمیشینه . _ منیژه که تقصیری نداره عمو . اون بنده خدا بر پایه برنامه ای که دکتر داده بهتون ناشتایی میده . عمو: بگم خدا این دکتر ها را چیکار کنه . راتین : ا آقا جون چرا توهین میکنید ؟ عمو : حالا تو چرا بهت بر میخوره ؟ راتین: اِ خوب آقاجون منم میخواهم دکتر بشم . عمو : میخواهی دکتر بشی . حالا که نشدی ؟ راتین : باشه . سرانجام که میشم . شما و مامان برام نیایش کنید میشم . عمو : انشالله باباجان . انشاالله که از این دکتر خوب ها میشی نه مثل این برنای خل و چل که همه چیز را برای کس بازداشته کرده . تنها کم مونده بگه دیگه آب هم نخورم . نفس هم نکشم . برنا: سپاسگزارم دایی جان . شما به راستی به من لطف داری . برگشتم . برنا به دیوار تکیه داده بود و مارا میدید . عمو : پسر مگه این جا طویله است این طوری سرت را انداختی پایین و اومدی تو یا درون ؟ برنا : نخست درود عرض میکنم خدمتتون پس هم دایی جان طویله چیه آخه ؟ جلوی بچه زشته و به راتین اشاره کرد . عمو :  علیک السلام . حالا بگو ببینم چه جوری اومدی تو یا درون ؟ برنا دست کرد توی جیبش و دسته کلیدش را بیرون اورد و توی هوا تکونش داد و گفت : کلید داشتم دایی جان . عمو به سمت ما چرخید و گفت : کدوم تون بهش کلید دادید ؟ راتین هول شد و گفت : آقاجون کاریه که شده ؟ صبحونه بخوریم . هان ؟ عمو عصاش را دراز کرد و با عصاش گردن راتین روبا گرفت و گفت : بار اخرت باشه بدون دستور کاری میکنی ها ؟ راتین : چشم چشم . آقاجون گردنم . گردنم درد گرفت اکنون میخواهم برم کنکور بدم . عمو عصاش را برداشت و گفت : این بار را ازت میگذرم . تکرار بشه من میدونم و تو . پس روبه برنا کرد و گفت : تو هم نمیخواهد مثل وزغ اون جا وایسی و نگاه کنی . بیا یک چیزی بخور . برنا همون طور که اعتراض میکرد اومد و پشت میز نشست . یک تکه نان برداشت و آغاز کرد به خوردن . پس از تمام شدن ناشتایی با راتین و برنا به سمت محلی که کنکور برگزار میشد رفتیم . وقتی رسیدیم هنوز چند دقیقه به باز شدن در ها مونده بود . برنا راتین را توی بغلش گرفت و گفت : برو دایی جون ببینم چه میکنی . انشاالله از در که اومدی بیرون همکار میشیم . راتین خندید و گفت: انشاالله .   راتین از برنا بیرون اومد به سمت من اومد . همدیگه را بغل کردیم . قدش از من بلند تر بود . سرش را خم کرد تا تونستم سرش را ببوسم . حامین کجایی تا ببینی پسرمون برای این که مادرش سرش را ببوسه باید خم بشه . دستم را بردم و زیر روسریم و گردنبدم را در آوردم . مشت راتین را گرفتم و گردنبند را تو یا درون دستش گذاشتم و مشتش را بستم . راتین مشتش را جلوی صورتش باز کرد . گردنبند را از تو یا درون مشتش در اورد و از زنجیرش اویزش کرد . نخست به گردنبند و پس به من نگاه کرد . لبخندی زد و گردنبند را تو یا درون گردنش انداخت . نگاهی به گردنبند تو یا درون گردنش انداختم . همون گردنبند چهارقلی بود که توی نخستین سفرم با حامین به مشهد ، حامین برام خریده بود و متبرکش کرده بود. هرجقدر توی این سال ها کوشش کردم از گردنم درش بیارم نتونستم  . لبخندی به راتین زدم . راتین : مامان واسم نیایش میکنی دیگه ؟ _ مگه میشه نیایش نکنم . با باز شدن در ها راتین رفت و من برنا هم به تو یا درون ماشین برگشتیم . به راتین قول داده بودم روز کنکورش توی ماشین منتظرش بمونم . _ برنا من صبر میکنم تا راتین بیاد . برنا به صندلیش تکیه داد و گفت : میدونم بهش قول دادی . _ از کجا فهمیدی ؟ برنا : من خیلی چیز ها میدونم . من را دست کم گرفتیا . _ اون وقت دیگه چی میدونی ؟ برنا : بماند . _ باشه نگو . از توی کیفم قرآنم را بیرون آوردم و سوره ی الرحمن را آوردم و آغاز به خوندن کردم . وقتی سوره ی الرحمن تمام شد برگه زدم تا یک باردیگه بخونم که برنا گفت : راتین هستی را دوست داره . وقتی میگم دوست داره یعنی به راستی دوستش داره . _میدونستم . برنا: از کجا؟ قرآن را بستم و روش بوسه ای زدم و روی داشبورد گذاشتم . به سمت برنا چرخیدم و گفتم : راتین ف بگه من میرم فرحزاد و برمیگردم . خیر سرم بهم میگن مادر . برنا : پس چرا ساکت موندی ؟ نکنه مخالفی؟ _ ساکت موندم چون هنوز برای هردوشون زوده . هستی تازه شونزده سالش پایان یافته و راتین تازه هیجده سالش شده . همچنین از خدام هم هست که هستی بشم عروسم . عروس بهتر از هستی از کجا میخواهم پیدا کنم . برنا: هیچی نشده چه عروسم عروسمی میکنی . بزار بله بگیره آقا پسرت پس عروسم عروسم کن . _ عروسم عروسم میکنم ،به خاطر این که هستی هم  راتین را دوست داره . برنا :چه مطمئن ! اون وقت این را از کجا میدونی ؟ _ از سرخ و سفید شدن های هستی وقتی راتین را میبینه . برنا :اهان .فکر میکنی باراد و زهرا هم کامیاب اند؟ _ چرا نباشن ؟ از خداشونم باید باشه دامادی مثل راتین من داشته باشن . برنا: هیش ، سوسکه از دیوار بالا میرفت مامانش میگفت قربون دست و پای بلوریت مادر. _ تو داور ، راتین من چیزی کم داره ؟ برنا کمی صبر کرد . نگاهش را از من گرفت و گفت : یک پدر کم داره از حرفش جا خوردم . اندیشه نمیکردم چنین چیزی بگه . _ راتین نیازی به پدر نداره . عمو بوده ، انشاالله که صد سال دیگه هم سایه اش بالای سرمونه . برای هر دومون پدری میکنه . برنا: خودت بهتر از من میدونی که حال دایی اصلا خوب نیست . قلبش سرانجام دووم بیاره یک سال دیگه . بغض کردم .  _ تنها خداست که صاحب اختیاربود و نبود کس هاست . اونه که تصمیم میگیره کی بره و کی بیاد. خدا را چه دیدی شاید معجزه شد . پس از اون گیریم که خدای نکرده همون شد که تو میگی. خودم مثل شیر پشت بچمم . براش هم مادری میکنم و هم پدری . برنا چرخید سمتم و گفت : رامش چرا داری احساسی تصمیم میگیری ؟ چرا نمی خواهی بفهمی که راتین تمام این سال هارا عذاب کشیده . چرا نمی خواهی بفهمی که سخته که بدونی که پدرت هست ، نفس میکشه ، اما کنارت نیست و ندونی که چرا نیست .سخته که هیجده سالت باشه اما بابات را تنها توی قاب عکس دیده باشی . اون پسر داره عذاب میکشه . _ جوری حرف میزنی انگار من گناهکار این ماجرا بودم . من خواستم که این طوری بشه . من خواستم که حامین ... بغض دستور ی ادامه دادن را بهم نداد . سرم را روی فرمون گذاشتم . چند تا نفس گود کشیدم و گفتم : اندیشه کردی منی که از چشم های بچم عاشقیش را میخونم نمیفهمم که تمام این سال ها عذاب میکشیده . تمام این سال ها پر بوده از سوال هایی که برای هیچ کدوم شون جوابی نداره . اندیشه کردی نمیفهمم چه باری روی شونه هاش سنگینی میکنه . می دونم . همه ی این ها را می دونم . حتی میدونم توی کشوی آخرش زیر پوشاک هاش یک عکس از بابایی داره که هیچ وقت ندیده اونو . من همه را میدونم اما کاری ازم بر نمیاد. هر روز هزار بار میمیرم و زنده میشم که مبادا بچه ام قفل زبونش را بشکنه و ازم بپرسه بابام کجاست ؟ چرا این همه سال کنارم نبوده ؟ چرا نیست؟ میترسم از اون پاسخ هایی که قراره بهش بدم . برنا: راتین تمام این سال ها تنها به خاطر تویی که مادری را همیشه در حقش تمام کردی ساکت مونده . چون میترسیده از سوال پرسیدنی که میتونه دلت را بشکنه . ساکت مونده چون اون هم میترسه از جوابی که قراره بشنوه . اما رامش آخرش که چی ؟ تا کی میخواهی ساکت بمونی ؟ راتین دیگه بزرگ شده . مردی شده برای خودش . وقتشه دیگه همه چیز را بدونه . سرم را از روی فرمون برداشتم و گفتم :برنا میترسم . میترسم که گله کنه ازم که چرا به بابام گفتی برو . میترسم که نبود باباش را گناه من بدونه و هیچ وقت به خاطر این سال ها نبخشه منو . برنا: این ترس را باید اون روزی که از حامین میخواستی بره حس میکردی ، نه اکنون . _ اون روز گناه حامین اونقدر بزرگ بود برام که نفرت تمام وجودم را گرفت . گناه اون و نفرت من اونقدر بزرگ بود که اندیشه میکردم هیچ وقت نمیتونم ببخشمش . نمی خواستم راتین توی خونه ای بزرگ بشه که نفرت از در و دیوارش میباره . غیر از اون، اندیشه میکنی اگر حامین این جا بود چگونگی بهتر بود ؟ اون دختره را یادت رفته ؟ اکنون اگر حامین این جا بود ؛ اون زن و بچه اش هم این جا بود . اون وقت راتین بود و یک پدر با  زن و بچه ای که ... لا اله الی الله ... اندیشه میکنی اون وقت شرایط خوب بود ؟ اندیشه میکنی اون هنگام راتین دیگه درد و عذاب نمیکشید . حرف من اینه . حامین با کاری که کرد همه ی ما را خورد و داغون کرد . میفهمی چی میگم ؟ برنا: میفهمم . همه ی حرف هات را هم قبول دارم . اما حرف اینه که بهتر هرچه زودتر راتین همه چیز را از زبون خودت بشنوه تا از زبون یک نفر دیگه . _ نمی تونم همه چیز را بهش بگم . میترسم از این که یک گناهکار ببینه منو . برنا:  رامش تو گناهکار نیستی . اگر هم باشی گناهت کوچیکه . بعدش هم مگه یادت رفته اون روزی که نام راتین را روی پسرت گذاشتی . گفتی اسمش را میزارم راتین روش یعنی راد ترین ، بخشنده ترین ، تا مثل اسمش بخشنده باشه و گناه هایی را که در حقش کردیم ببخشه . همون هم شد که میخواستی . راتین هم بخشنده است هم آدمی نیست که تمام این تلاش ها و دردسر هایی را که به خاطرش کشیدی نادیده بگیره . نمک خورده ایه که نمکدون نمیشکنه . پس همه چیز را بهش بگو . از من میپرسی میگم همین امشب هم بهش بگو چون همین الانش هم دیره . _برنا من تورو میشناسم . حرفت را روشن و روشن نمیگی . این همه هم صغری کبری هم  الکی نچیدی . رو راست بگو منظورت چیه ؟ چرا میگی همین الانش هم دیره . برنا:منظوری ندارم . چه منظوری آخه ؟ _ برنا خواهش میکنم ازت . بهش نگاه کردم که گفت : خیلی خوب . بهت میگم اما باید آروم باشی . _ من آرومم حرفت را بزن . برنا کمی صبر کرد . نفس عمیقی کشید وگفت : حامین برگشته . ****************************************************** درود .امشب شب نخست محرمه . این قسمت را به این بهونه گذاشتم که به همه تون بگم توی این شب ها ، مخصوصا دهه ی نخست رازدار ، اون هنگام که دلتون شکست و برای اباعبدالله اشک ریختین ، یادی هم از من روی سیاه کنید . التماس نیایش
منبع : رمان گدای آرامش
تاریخ باز نشر :
زمان : 38 دقیقه پیش

بازنشر شده توسط : - bestofday
لینک ثابت مطلب :
امتیاز 5     1 تا 5
تعداد بازدید : 5

موضوع مطلب : #

پزشکی و سلامت

#

اقتصادی

| خراسان رضوی
برچسب ها : #

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#

#


طشت گذاری 96 نادر جوادی دانلود نوحه هلالی صوتی اونا که یوسف دیدن همه دستارو بریدن